تبليغاتX
ادبی&فرهنگی&هنری

جملات زیبا از بزرگان

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 22:4 توسط francois |

و یک لبخند

شب هيچ‏گاه كامل نيست
هميشه چون اين را مى‏گويم و تأكيد مى‏كنم
در انتهاى اندوه پنجره‏ى بازى هست
پنجره‏ى روشنى.
هميشه رؤياى شب زنده‏دارى هست
و ميلى كه بايد برآورده شود،
گرسنه‏گى‏يى كه بايد فرونشيند
يكى دل ِ بخشنده
يكى دست كه دراز شده، دستى گشوده
چشمانى منتظر
يكى زنده‏گى
زنده‏گى‏يى كه انسان با ديگران‏اش قسمت كند.

پل الوار

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 20:54 توسط francois |

کتابچه شیطان

   عبدالمناف خان در دفتر خود نشسته بود که شیطان وارد شد. روی آرام چوکی مقابل میز مناف خان نشست و با لحنی مودبانه گفت:

   « من شیطان هستم ! اگر موافق باشید. آمده ام تا وجدان تان را بخرم»

   مناف خان با تعجب به طرف شیطان نظر انداخت. شیطان به ظاهر کاملا یک آدم عادی بود. نه شاخی داشت، نه دمی. عینک خود را از جیب بیرون آورد، روبه شیطان کردو پرسید:

   « شما سندی و مدرکی دارید که شیطان بودن تان را ثابت کند؟

   شیطان با نزاکت تمام شناسنامه اش را پیش روی مناف خان گذاشت و گفت:

   « درین دنیا مگر میشود بدون سند و مدرک زند گی کرد؟»

   مناف خان شناسنامه شیطان را با دقت فراوان از نظر گذرانید. همه چیزش درست و اصولی بود. شیطان ولد ..... هم مهر داشت و هم امضا. مناف خان شناسنامه شیطان را وا پس روی میز گذاشت و گفت:

   « با تاسف باید خدمت تان عرض کنم که من وجدان ندارم!»

   شیطان قاه قاه خندید. خندید و خندید. بعد ناگهان چهره جدی به خود گرفت و گفت:« بسیاری از مردم فکر میکنند که شیطان وجود ندارد. ولی می بینید که وجود دارد و من در مقابل شما نشسته ام. شما هم کاملا اشتباه می کنید که می گویید وجدان ندارید»

   مناف خان یک بار دیگر شناسنامه شیطان را از نظر گذرانید و گفت:

   « سند هویت شما درست واصولیست، ولی چه کنم که بنده وجدان ندارم.»

   شیطان از چوکی بلند شد و با خوشحالی گفت:

   « پس شما دراین معامله چیزی را از دست نمی دهید. من صد هزار افغانی به شما میدهم و شما در عوض آن چیزی را که ندارید به من میفروشید و من......»

   مناف خان حرف شیطان را قطع کرد و گفت:

   « شما شوخی میکنید؟ صدهزار افغانی بخاطر هیچ؟ این عمل شما درست نیست. شیطان دوباره بر چوکی نشست. پا را روی زانو انداخت و گفت:

   « درین مورد هیچ تشویشی به خود راه ندهید. من فقط وجدان تان را می خواهم. پول من، وجدان شما.»

   مناف خان بازهم بفکر فرو رفت دخل و خرچش در مقابل چشمانش ظاهر شد در حالیکه چشمانش بطرف میز راه کشیده بود گفت:

« موافقم »

   چشمهای شیطان از فرط خوشحالی برق زد. ورقی را که قبلا آماده کرده بود. همرا با چند بسته پول از بکسش بیرون آورد. پولها را روی میز گذاشت و ورق را به مناف خان داد تا امضا کند. مناف خان چشمش روی کاغذ افتاد و این جمله را خواند « در ازای صد هزار افغانی وجدان خود را فروختم » آهسته زیر آن امضا کرد پولها را گرفت. و با دقت از نظر گذرانید تا مبادا تقلبی باشند.

   « تشویش نکن، تقلبی نیستند. ما پول زیاد داریم»

   شیطان، ورقی را که مناف خان امضا کرده بود، داخل بکس گذاشت، بکس را بست و از اتاق خارج شد.

   مناف خان به فکر رفت و با خودش گفت:«  شاید من وجدان داشته باشم!»

   با عجله گوشی تلفن را برداشت به همسرش زنگ زد و از او پرسید:« عزیزم، چه فکر می کنی؟ آیا من آدم با وجدانی هستم؟»

   خانمش مثل همیشه، با سروصدای بسیار گفت: اگر تو یک ذره وجدان میداشتی هر روزه بعد از کار مثل آدم یک راست به خانه می آمدی ......  اگر تو وجدان میداشتی ......»

   مناف خان گوشی را گذاشت تبسمی بر لبانش چدید آمد. چند لحظه بعد به رئیس خودش زنگ زد و بعد از تعارفات معمولی پرسید:« به نظر شما من آدم با وجدان هستم؟» رئیس با عصبانیت جواب داد: « اگر تو وجدان میداشتی کارهای دفتر را درست انجام مدادی ........   اگر تو وجدان میداشتی ......»

   مناف خان متوجه شد که رئیس گوشی را گذاشته و جز صدای تو، تو، تو از گوشی تلفون چیزی بگوش نمی آید.

   مناف خان لختی در اندیشه فرو رفت و کمی بعد، متوجه شد که شیطان کتابچه ضخیم و قطور سیاه رنگی را روی میز فراموش کرده است. کتابچه را برداشت و شروع کرد به ورق زدن آن. و ناگهان از حیرت خشک ماند. در کتابچه نام های کسانی درج بود که وجدان های شان را به شیطان فروخته بودند. قلبش با شدت شروع به تپیدن کرد. کتابچه را با عجله ورق میزد. بسیاری از نامها آشنا بودند: سیاستمداران برجسته. روزنامه نویسان بانام و نشان.

   ستاره های پرآوازه سینما، سرمایه داران نامدار،  و .... نام رئیس خودشان را هم یافت، نام همسرش هم بود. کتابچه را روی میز گذاشت به چوکی تکیه داد نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: عجیب است ....عجیب .....

   درین لحظه در اتاق باز شد و شیطان  دوباره آمده و گفت: معذرت میخواهم .... کتابچه ام را فراموش کرده ام.

   مناف خان با خوشحالی گفت بلی، بلی کتابچه تان را فراموش کرده اید.

   بفرمائید....... کتابچه را با احترام به شیطان داد. شیطان بسوی دروازه رفت نزدیک در که رسید برگشت و گفت:

   در واقع فراموش نکرده بودم. این شیوه کار من است فقط خواستم شما با خواندن این کتابچه احساس آرامش کنید. من روشی مخصوصی دارم. میخواهم هر کسی که با من معامله ای می کند راحت و آرم باشد. این را گفت پخ  زدروازه در بر آمد.

   مناف خان میخواست بگوید:

   عالیست .....  روش بسیار خوبیست ! اما شیطان رفته بود . مناف خان یک بار دیگر پولها را لمس کرد. شادمانی در دلش دوید و زمزمه کرد:

   پس بزرگان هم این طوری هستند .......   چه میشود کرد؟

لندن فوریه 1996 هارون یوسفی

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 17:18 توسط francois |

ساحل امید

ساحل امید من ویران شده
عقده ای روی دلم سنگین شده
رد پای دوست لیکن گم شده
اشکهایی جای آن جاری شده
رودهایی خشک و بی آب شده
دل هایی لیک افسون تر شده
مهربانی هایم فراموشت شده
دلنوازی هایت برایم پایان شده
یاد روزهایی که سپری شده
یاد حرفهایی که گفته شده

نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 7:25 توسط francois |