تبليغاتX
ادبی&فرهنگی&هنری
گوش کن
من به دنیایی می اندیشم كه در آن انسانی

انسان دیگر را تحقیر نمی كند

جایی كه عشق زمین را مقدس كرده

و صلح جاده های آن را زیبا كرده

من به دنیایی می اندیشم كه همه

راه آزادی را می دانند

جایی كه طمع شیره جان را نمی كشد

و زیاده خواهی زنگاری بر روزمان نمی كشد

به دنیایی كه می اندیشم سیاه و سفید

از هر نژادی كه باشند

زمین را با سخاوت با هم قسمت می كنند

و هر كسی آزاد است

و بدبختی رخت بر می بندد

و شادی، مثل مرواریدی

در زندگی هر كس می درخشد

اینچنین است دنیایی كه به آن می اندیشم ...

+| نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:40 توسط francois |

راه بهشت
 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر که مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو



 

+| نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:8 توسط francois |

روزگار دلتنگی

۱-دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

۲-

- گل من چندین منشین غمگین شام محنت به سر آمد
سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد
ز چه بنشستی بگشا دستی آذین کن صحن و سرا را
که پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ صحر آمد
شب مهتابی ز چه بی تابی روشن کن شمع صبوری
منشین غمگین که مه دیرین تابان و جلوه گر آمد

تو که آگاهی که چه شبهایی با یاد او بنشستیم
شب بارانی غم پنهانی رفت و نور بصرآمد

پس از آن دوری غم مهجوری شورو شادی بر پا کن
ز غم پنهان نشوی گریان چون او خندان ز در آمد

شب مهجوری ز ره دوری آوای رهگذر آمد
که سحر سر زد
غم دل پر زد
شادی از بام و در آمد
شب جانکاهی شرر آهی زد ابر غم به کناری
به سرافرازی به دل افروزی خورشید ما به در آمد

گل من چندین منشین غمگین شام محنت به سر آمد
سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد


 

+| نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:19 توسط francois |

بی تو مهتاب

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهان خانه عشقم گل یاد تو درخشید.

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی باهم از آن گوچه  گذشتیم.

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام.

بخت خندان و زمان رام.

خوشه ماه فروه ریخته در آب،

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.

شب و صحرا و گل و سنگ،

همه دل داده به آواز شباهنگ.

 

یادم آید تو به من گفتی

(( از این عشق حذر کن!))

لحظه ای چند بر این آب نظر کن!

آب آیینه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی! من نه رمیدم نه گسستم.

 

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق، ندانم.

سفر ار پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت!

مرغ حق ناله تلخی زدو بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

 ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم.

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم....

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:7 توسط francois |