تبليغاتX
ادبی&فرهنگی&هنری
ادبی&فرهنگی&هنری
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
شوخی ...  

ظهر يك روز آفتابي زمستان...سرمايي سخت، سوزان. نادنكا بازو به بازوي من انداخته بود و ما بالاي تپه بلندي ايستاده بوديم. من التماس مي‌كردم:

- نادژدا پتروونا، بياييد سورتمه‌سواري كنيم. فقط يك دفعه. بشما اطمينان مي‌دهم كه هيچ اتفاق ناگواري نخواهد افتاد.

 نادنكا مي‌ترسيد. شيبي كه از پاي او تا پايين تپه يخ‌زده كشيده شده بود به نظرش پرتگاه گود و بي انتهايي مي‌آمد و او از آن وحشت داشت. وقتي به پايين نگاه مي‌كرد يا وقتي من از او خواهش مي‌كردم كه روي سورتمه بنشيند دلش هوري  مي ريخت پايين، نفسش مي‌گرفت و خيال مي‌كرد كه اگر دل به دريا بزند و خود را به پرتگاه بيندازد تكه تكه و يا ديوانه خواهد شد. من دوباره گفتم:

- استدعا مي‌كنم، التماس مي كنم، نترسيد! چقدر بزدل و ترسو هستيد!

 عاقبت نادنكا راضي شد، اما از حالت صورتش معلوم بود كه اين رضايت بي‌ترس از مرگ نيست. من او را كه از ترس مي لرزيد روي سورتمه نشاندم و دستهايم را دور  كمرش حلقه كردم و با هم به پرتگاه بي‌انتها سرازير شديم.

 سورتمه مانند تير مي‌پريد. باد مثل تازيانه به صورتهايمان مي‌زد و مي غريد، در گوشمان مي خروشيد و از فشار هوا نفس بند مي‌آمد. بنظر مي رسيد كه ديگر در يك چشم‌بهم‌زدن پرت مي شويم و تكه بزرگمان گوشمان خواهد بود.

 من در اينموقع آهسته گفتم: ناديا، من شما را دوست دارم!

 كم كم سورتمه به پايين تپه مي‌رسيد. نادنكا نيمه زنده و بي‌ح‍ال بود. رنگ برويش نبود و بسختي نفس مي‌كشيد...ناديا نگاهي پر از وحشت بمن انداخت و گفت: ديگر بهيچ قيمتي حاضر نيستم يكدفعه ديگر از تپه پايين بيايم! بهيچ قيمتي!جانم بلبم رسيد!

بعد از آنكه حالش كمي بجا آمد پرسش‌كنان به من نگاه كرد، گويي مي‌خواست بداند: آيا من آن چند كلمه را به زبان آوردم و يا هنگام خروش و غوغاي باد بنظرش رسيده كه چنين كلماتي به گوشش خورده است؟

 ناديا بازو به بازويم انداخت  و مدتي در دامنه تپه گردش كرديم. معلوم بود كه اين معما ناراحتش كرده است. آيا اين چند كلمه را او گفته بود يا فقط يک خيال بود؟  آره يا نه؟ آخر اين كلمات با عزت نفس، شرف، زندگي و خوشبختي انسان پيوند مي خورد. موضوع مهمي است و مهم تر از آن در دنيا يافت نمي‌شود. نادنكا بي‌تاب و كمي اندوهگين، با نظري نافذ  بمن نگاه مي‌كرد، جوابهاي بيجا و نامربوطي به حرفهايم  مي داد و در انتظار بود كه آيا اين كلمات را دوباره از زبان من خواهد شنيد يا نه؟ آه، كه چه حالت ناراحت و پرشوري در صورت دلكشش ديده مي‌شد. من مي‌ديدم كه او با خود در جدال است، مي خواهد چيزي بگويد، پرسشي كند، ولي كلمات لازم به زبانش نمي‌آيد. خجالت مي‌كشد، مي ترسد، شادي و هيجان زبانش را بند آورده است.

 ناديا از من رو برگرداند و گفت: مي‌دانيد؟

- چه چيزي را؟

- بياييد يكدفعه ديگر...سورتمه‌سواري كنيم.

 دوباره بالاي تپه رفتيم. نادنكا باز رنگش پريد و از ترس مي لرزيد. او را روي سورتمه نشاندم و دوباره به پرتگاه وحشتناك سرازير شديم. هنگاميكه سرعت سورتمه به منتهاي خود رسيده بود و به پايين ُسر مي خورد باز آهسته گفتم: نادنكا، من شما را دوست دارم!

 وقتي سورتمه ايستاد نادنكا نگاهي به تپه انداخت، بعد مدتي به صورت من نگاه كرد، صداي بي‌ذوق و عاری از شور و شوق  مرا مي سنجيد و در سراسر وجودش حتي در دستكش و كلاهش نيز حالت بهت و حيرت ديده مي‌شد و گويي از خود مي‌پرسيد: عجيب است، يعني چه؟ چه كسي اين كلمات را بزبان آورد؟ او، يا آنكه به نظر من اينطور رسيد؟ اين معما او را سخت ناراحت و از خود بيخود كرده بود. بيچاره دخترك نمي دانست بحرفهاي من چه جوابي بدهد، صورتش گرفته و اخمو شده بود، نزديك بود به گريه بيفتد.

گفتم: بهتر نيست ديگر به خانه برگرديم؟

 ناديا سرخ شد و گفت: من از اين بازي خوشم آمده است. نمي خواهيد يكدفعه ديگر سورتمه‌بازي كنيم؟

 عجبا! از اين بازي خوشش مي‌آيد! اما  وقتي روي سورتمه نشست مثل دقعات گذشته رنگ‌پريده و لرزان بود!

 بار سوم خود را به پرتگاه انداختيم و من مي ديدم كه مواظب صورت و لبهاي من است. منهم با دستمال دهنم را پوشاندم و سرفه كردم و وقتي به شيب تند رسيديم از لحظه مناسب استفاده كردم و گفتم: ناديا، من شما را دوست دارم!

 باز هم اين رمز برايش آشكار نشد. ديگر چيزي نمي‌گفت و در فكر بود. بعد به خانه رفتيم. ناديا آهسته راه مي رفت، رفته رفته قدمهايش كندتر مي‌شد و در انتظار بود كه آيا اين كلمات را از زبان من خواهد شنيد يا نه.  من احساس مي كردم كه روحش در رنج است و چقدر بخود فشار مي‌آورد تا اين حرف از زبانش نپرد كه: چطور ممكن است اين كلمات را باد گفته باشد! من نمي خواهم اين كلمات گفته باد باشد!

 صبح روز بعد يادداشتي بمن رسيد:“ اگر امروز به سرسره مي‌رويد مرا هم با خود ببريد. ن.” از آنروز هر روز با ناديا  سرسره بازي مي کرديم و هر بار هنگام پايين رفتن من آهسته مي گفتم: ناديا، من شما را دوست دارم!

 بزودي همچنان آدمي كه به شراب عادت كرده باشد، ‌ناديا به اين جمله عادت كرد. و هنوز نمي توانست تصميم بگيرد که اين گفته باد است يا من...ولي ناديا نمي‌دانست كدام يك از اين دو به او اظهار عشق مي كنند، و ظاهراً هم اين برايش يكسان بود. جام مهم نبود، مهم مي گوارای عشق بود که سرمست مي کرد...

 

 روزي نزديك ظهر تنها به سرسره رفتم. در ميان جمعيت بودم كه  ناگاه ناديا را ديدم. متوجه شدم كه مي خواهد به تنهايي دست به اين كار وحشتناك بزند. گويا تصميم گرفته بود تنها برود تا بفهمد آيا بدون من آن كلمات شيرين دل‌انگيز را خواهد شنيد يا نه. وقتي به پايين رسيد با حالتي ضعيف و ناتوان از روي سورتمه بلند شد و از صورتش معلوم بود كه خودش هم نمي داند كه چيزي شنيده است يا نه، ترس توانايي شنيدن و تميز دادن صداها و فهم و درك را از او گرفته بود...

 ماه مارس، ماه اول بهار فرا رسيد...آفتاب نوازشگر بود و برفها آب شده بودند. ديگر نمي‌توانستيم  به سرسره برويم. براي نادنكاي بيچاره ديگر جايي نبود كه آن كلمات را بشنود و ديگر كسي هم نمانده بود كه اين كلمات را بر زبان بياورد.، بادي نمي‌وزيد و من هم مي‌بايست براي مدت طولاني و شايد براي هميشه به پتربورگ مي رفتم. دو سه روزي پيش از رفتن  در تاريك و روشن عصر  در باغچه نشسته بودم. ديواري چوبي خانه ناديا را از باغچه جدا مي كرد. من كنار ديوار چوبين رفتم و ديدم كه نادنكا از خانه بيرون آمد و نگاه افسرده و اندوهناكي به آسمان انداخت... باد سبك بهاري به صورت رنگ‌پريده و غمگينش خورد و آن چند كلمه را به يادش آورد. آنوقت اشك روي گونه‌اش روان شد. او دستهايش را بسوي باد دراز ‌كرد  گويي از باد خواهش مي‌كرد كه بوزد و آن كلمات را به گوشش برساند.

 با وزش باد من آهسته گفتم: ناديا، من شما را دوست دارم!

 پروردگارا! ناگهان چنان حالتي به ناديا دست داد كه قابل وصف نبود. صورتش از خنده شكفته و دو چندان زيبا شد. او خوشبخت و شاد دستهايش را بسوي باد درازتر مي‌كرد...

 

من برگشتم و براي جمع جور كردن اسبابهايم به خانه رفتم. سالهااز اين ماجرا مي‌گذرد. نادنكا حالا زن شوهرداريست. يك كارمند اشرافي را  به شوهري انتخاب كرد يا برايش انتخاب كردند كه از او سه فرزند دارد. سورتمه سواري و شنيدن از باد “ نادنكا من شما را دوست دارم” را از ياد نبرده است و اين ماجرا دلنوازترين، شورانگيزترين و زيباترين يادبود دوران جواني اوست. حالا كه من پا به سن گذاشته‌ام  هيچ نمي دانم براي چه آنموقع آن كلمات را گفتم ، براي چه آن شوخي را كردم...

آنتوان چخوف

 

 

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
داستان طنز ...  

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر 10 ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: 50 سنت پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بي‌حوصلگى گفت : 35 سنت پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد. خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، 15 سنت براى او انعام گذاشته بود يعنى او با پول‌هايش مي‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمي‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!!

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
از خاطرات يك ايده آليست ...  

دهم ماه مه بود كه مرخصي 28 روزه گرفتم ، از صندوقدار اداره مان با هزار و يك چرب زباني ، صد روبل مساعده دريافت كردم و بر آن شدم به هر قيمتي كه شده يك بار « زندگي » درست و حسابي بكنم ــ از آن زندگي هايي كه خاطره اش تا ده سال بعد هم از ياد نميرود.
هيچ ميدانيد كه مفهوم كلمه ي « يك بار زندگي كردن » چيست؟ به اين معنا نيست كه انسان براي تماشاي يك اپرت به تئاتر تابستاني برود ، بعد شام مفصلي بخورد و مقارن سحر ،‌ شاد و شنگول به خانه بازگردد ، و باز به اين معنا نيست كه نخست به نمايشگاه تابلوهاي نقاشي و از آنجا به مسابقات اسب دواني برود و در شرط بندي شركت كند و پولي بر باد دهد. اگر ميخواهيد يك بار زندگي درست و حسابي كرده باشيد ، سوار قطار شويد و به جايي عزيمت كنيد كه هوايش آكنده از بوهاي ياس بنفش و گيلاس وحشي است ؛ به جايي برويد كه انبوه گل استكاني و لاله عباسي از پي هم از دل خاكش سر بر آورده اند و چشمهايتان را با رنگ سفيد ملايمشان و با ژاله هاي ريز الماسگونشان نوازش ميدهند. آنجا ، در فضاي وسيع و گسترده ، در آغوش جنگل سرسبز و جويبارهاي پر زمزمه اش ، در ميان پرندگان و حشرات سبز رنگ ، به مفهوم راستين كلمه ي « يك بار زيستن » پي خواهيد برد! به آنچه كه گفته شد بايد دو سه برخورد با كلاه هاي لبه پهن زنانه و چند جفت چشم و نگاه هاي سريعشان و همين طور چند پيش بند سفيد نيز اضافه شود … و وقتي ورقه مرخصي ام را در دست و لطف و احسان صندوقدار را در جيب داشتم و عازم ييلاق بودم اقرار ميكنم كه به چيزي جز اينها نمي انديشيدم.
به توصيه ي دوستي در ويلايي كه سوفيا پاولونا كنيگينا اجاره كرده بود اتاقي گرفتم. او ، يكي از اتاقهاي ويلا را ــ با مبلمان و همه ي وسايل راحتي ، به اضافه ي خورد و خوراك ــ اجاره ميداد. برخلاف انتظارم ، كار اجاره ي اتاق خيلي زود انجام شد ، به اين ترتيب كه به پرروا عزيمت كردم ، ويلاي ييلاقي خانم كنيگينا را يافتم و يادم مي آيد كه به مهتابي ويلا پا گذاشتم و … دست و پايم را گم كردم. مهتابي اش جمع و جور و راحت و دلپذير بود اما دلپذيرتر و (اجازه بفرماييد بگويم) راحتتر از خود مهتابي ، خانم جواني بود اندكي فربه كه پشت ميزي نشسته و سرگرم صرف چاي بود. زن جوان چشمهاي خود را تنگ كرد و به من خيره شد و پرسيد:
ــ چه فرمايشي داريد؟
جواب دادم:
ــ لطفاً بنده را ببخشيد … من … انگار عوضي آمده ام … دنبال ويلاي خانم كنيگينا مي گشتم …
ــ خودم هستم … چه فرمايشي داريد؟
دست و پايم را گم كردم … من هميشه عادت داشتم مالكان آپارتمانها و ويلاها را به شكل و شمايل زنهاي پير و رماتيسمي كه بوي درد قهوه هم ميدهند در نظرم مجسم كنم اما حالا … بقول هاملت: « نجاتمان دهيد ، اي فرشتگان آسماني! » زني زيبا و باشكوه و دلفريب و جذاب ،‌ روبروي من نشسته بود. مقصودم را تته پته كنان در ميان نهادم. گفت:
ــ آه ، بسيار خوشوقتم! بفرماييد بنشينيد! اتفاقاً در اين مورد نامه اي از دوست مشتركمان داشتم. چاي ميل ميكنيد؟ با سرشير ميخوريد يا ليمو؟
انسان كافي است چند دقيقه اي پاي صحبت تيره اي از زنان (و بطور اعم ، زنان موبور) بنشيند تا خويشتن را در خانه ي خود بيانگارد و چنين احساس كند كه با آنها از ديرباز آشناست. سوفيا پاولونا نيز در شمار زناني از همين تيره بود. پيش از آنكه بتوانم اولين ليوان چاي را به آخر برسانم ، دستگيرم شد كه او شوهر ندارد و با بهره ي پولش امرار معاش ميكند و قرار است به زودي عمه اش براي مدتي مهمانش باشد. در همان حال به انگيزه ي اجاره دادن يكي از اتاقهايش هم پي بردم ؛ ميگفت كه اولاً 120 روبل اجاره اي كه خودش ميپردازد براي يك زن تنها بسيار سنگين است و ثانياً بيم از آن دارد كه شبها دزدي يا روزها دهقاني وحشت انگيز وارد ويلا شود و برايش دردسر ايجاد كند. از اين رو چنانچه اتاق گوشه اي ويلا را به زن يا مردي مجرد اجاره دهد نبايد از اين بابت ،‌ مورد ملامت قرار بگيرد.
شيره ي مربا را كه به ته قاشق ماسيده بود ليسيد و آه كشان گفت:
ــ اما مستأجر مرد را به زن ترجيح ميدهم! از يك طرف گرفتاري آدم با مردها كمتر است و از طرف ديگر وجود يك مرد در خانه ، از وحشت تنهايي ميكاهد …
خلاصه ، ساعتي بعد با سوفيا پاولونا دوست شده بودم. هنگامي كه ميخواستم خداحافظي كنم و به اتاقم بروم گفتم:
ــ راستي يادم رفت بپرسم! ما درباره ي همه چيز صحبت كرديم جز اصل مطلب! بابت اقامتم كه به مدت 28 روز خواهد بود چقدر بايد بپردازم؟ البته به اضافه ي ناهار … و چاي و غيره …
ــ مطلب ديگري پيدا نكرديد كه درباره اش حرف بزنيد؟ هر چقدر ميتوانيد بپردازيد … من كه اتاق را بخاطر كسب درآمد اجاره نميدهم بلكه همين طوري … براي نجات از تنهايي … ميتوانيد 25 روبل بپردازيد؟
بديهي است كه مي توانستم. به اين ترتيب زندگي ام در ييلاق شروع شد … اين زندگي از آن رو جالب است كه روزش به روز ميماند و شبش به شب ، و چه زيباست اين يكنواختي! چه روزها و چه شبهايي! خواننده ي عزيز ، چنان به شوق و ذوق آمده بودم كه اجازه ميخواهم شما را بغل كنم و ببوسم! صبحها ، فارغ از انديشه ي مسئوليتهاي اداري ،‌ چشم ميگشودم و به صرف چاي با سرشير مي نشستم. حدود ساعت يازده صبح ، جهت عرض « صبح بخير » ميرفتم خدمت سوفيا پولونا و در خدمت ايشان قهوه و سرشير جانانه ميل ميكردم و بعد ، تا ظهر نوبت وراجي هايمان بود. ساعت 2 بعدازظهر ، ناهار … و چه ناهاري! در نظرتان مجسم كنيد كه مانند گرگ ، گرسنه هستيد ،‌مي نشينيد پشت ميز غذاخوري و يك گيلاس بزرگ پر از عرق تمشك را تا ته سر ميكشيد و گوشت داغ خوك و ترشي ترب كوهي را مزه ي عرقتان ميكنيد. بعد ، گوشت قرمه يا آش سبزيجات با خامه و غيره و غيره را هم در نظرتان مجسم كنيد. ناهار كه صرف شد ، خواب قيلوله و استراحتي آرام و بي دغدغه ، و قرائت رمان ، و از جا جهيدنهاي پي در پي ، زيرا سوفيا پاولونا گاه و بيگاه در آستانه ي در اتاقتان ظاهر ميشود و ــ « راحت باشيد! مزاحمتان نميشوم! » … بعد ، نوبت به آبتني ميرسد. غروبها تا ديروقت ،‌ گردش و پياده روي در معيت سوفيا پاولونا … در نظرتان مجسم كنيد كه شامگاهان ،‌ آنگاه كه جز بلبل و حواصلي كه هر از گاه فرياد بر ميكشد ،‌ همه چيز در خواب خوش غنوده است ،‌ و آنگاه كه باد ملايم ، همهمه ي يك قطار دوردست را به آهستگي در گوشهايتان زمزمه ميكند ، در بيشه اي انبوه يا در طول خاكريز خط راه آهن ، شانه به شانه ي زني موبور و اندكي فربه ، قدم ميزنيد. او از خنكاي شامگاهي كز ميكند و سيماي رنگپريده از مهتابش را گاه به گاه به سمت شما ميگرداند … فوق العاده است! عاليست!
هنوز هفته اي از اقامتم در ييلاق نگذشته بود كه همان اتفاقي رخ داد كه شما ، خواننده ي عزيز ، مدتي است انتظار وقوعش را ميكشيد ــ اتفاقي كه هيچ داستان جالب و گيرا را از آن گريز نيست … ديگر نميتوانستم مقاومت و خويشتن داري كنم … اظهار عشق كردم … او گفته هايم را با خونسردي ، تقريباً با سردي بسيار گوش كرد ــ گفتي كه از مدتها پيش منتظر شنيدن اين حرفها بود ؛ فقط لبهاي ظريف خود را اندكي كج و معوج كرد ــ انگار كه قصد داشت بگويد: « اين كه اينهمه صغرا و كبرا چيدن نداشت؟ »

28 روز بسان ثانيه اي گذشت. در آخرين روز مرخصي ام ، غمگين و ارضا نشده ، با سوفيا پاولونا و با ييلاق وداع كردم. هنگامي كه مشغول بستن چمدانم بودم ، روي كاناپه نشسته بود و اشك چشمهاي زيبايش را خشك ميكرد. من كه به زحمت قادر ميشدم از جاري شدن اشكم جلوگيري كنم ، دلداري اش دادم و سوگند خوردم كه در تعطيلات آخر هفته به ديدنش بيايم و در زمستان هم ، در مسكو ، به خانه اش سر بزنم. ناگهان به ياد اجاره ي اتاق افتادم و گفتم:
ــ آه عزيزم ، فراموش كردم حسابم را تسويه كنم! لطفاً بگو چقدر بدهكارم؟
« طرف » من ، هق هق كنان جواب داد:
ــ چه عجله اي داري … باشد براي يك وقت ديگر …
ــ چرا يك وقت ديگر؟ عزيزم ، حساب حساب است و كاكا برادر! گذشته از اين ، دوست ندارم به حساب تو زندگي كرده باشم. سوفيا ، عزيزم خواهش ميكنم تعارف را بگذاري كنار … چقدر بدهكارم؟
كشو ميز را هق هق كنان بيرون كشيد و گفت:
ــ چيزي نيست … قابل تو را ندارد …. مي تواني بعداً بدهي …
لحظه اي در كشو ميز كاوش كرد و دمي بعد ، كاغذي را از آن تو در آورد و به طرف من دراز كرد.
پرسيدم:
ــ صورتحساب است؟ حالا درست شد! … بسيار هم عاليست! … (عينك بر چشم نهادم) همين الان هم تسويه حساب ميكنم … (نگاه سريعي به صورتحساب افكندم) جمعاً … صبر كن ببينم! چقدر؟ … جمعاً … عزيزم اشتباه نميكني؟ نوشته اي جمعاً 212 روبل و 44 كوپك. اين كه صورتحساب من نيست!
ــ مال توست ،‌ دودو جان! خوب نگاهش كن!
ــ آخر چرا اين قدر زياد؟ … 25 روبل بابت اجاره ي اتاق و خورد و خوراك ، قبول … قسمتي از حقوق كلفت ــ سه روبل ؛ اينهم قبول.
با چشمهاي گريانش ، شگفت زده نگاهم كرد و با صداي كشدارش پرسيد:
ــ نمي فهمم دودو جان … تو به من اطمينان نميكني؟ پس ،‌ صورتحساب را بخوان! عرق تمشك را تو ميخوردي … من كه نميتوانستم با 25 روبل اجاره ، ودكا را هم سر ميز بياورم! قهوه و سرشير براي چاي و … بعدش هم توت فرنگي و خيارشور و آلبالو … همين طور سرشير براي قهوه … تو كه طي نكرده بودي قهوه هم بخوري ولي هر روز ميخوردي! بهر صورت آنقدر ناقابل است كه اگر اصرار داشته باشي 12 روبلش را هم نميگيرم ، تو 200 روبل بده.
ــ اما اينجا يك رقم 75 روبلي هم مي بينم كه نمي دانم بابت چيست … راستي اين 75 روبل از كجا آمده؟
ــ عجب! اختيار داري! خودت نمي داني بابت چيست؟
به چهره اش نگريستم. قيافه اش چنان صادق و روشن و شگفت زده بود كه نتوانستم حتي كلمه اي بر زبان بياورم. صد روبل موجودي پولم را به او دادم ، صد روبل هم سفته امضا كردم و چمدانم را بر دوش گرفتم و به طرف ايستگاه راه آهن رهسپار شدم.
راستي خوانندگان عزيز ، بين شما كسي پيدا نميشود كه صد روبل به من قرض بدهد؟

جمعه بیست و سوم مرداد 1388
شعری از سید علی صالحی ...  


همه ی زخم ها
شفا می یابند
همه ی آرزوها
برآورده می شوند
همه ی رویاها
به راه خواهند آمد


و من از آن آمده ی آسمانی پرسیدم:
تا کی تحمل این همه؟!
و او با من با زبانی شگفت سخن گفت
کی بود و کجا بود
بی سمت ، بی سایه ، بی نبود
نبود بود و نه بود
نیستی نبود
هستی ، هوا ، کی ، کجا!
نه پائین و بالایی نه ،
نه دوش و نه فردایی نه ، حالایی نه!
نه آب و نه خاک ، نه ذهن و نه زاد
نه آتش ، نه باد
کی بود و کجا بود
بی مرگ ، بی زندگی ، بی با
نه بر ، نه بو ، نه سو
شب نبود و روز نبود و هنوز نبود
در آغاز ، آغاز آمد
آمده ی آغاز بود
و رازها به راه...!


تاریکی تمام
تمام هرچه تمام
بی سمت ، بی سایه ، بی نبود
اشاره نبود
که بعد روشنایی از وهم آفرینش آمد!
و آب ، و آسمان ، و بوی بخار هوا
عشق آغاز شد
و بادها وزیدن گرفت
آمده ی عزیز من آمده بود
بی سمت ، بی سایه ، بی نبود
گفت:زودا...!
و رفت ، و ما دیدیم ، و ما علائمی عجیب
در آسمان آبی اسفند و ستاره دیدیم
که همه ی زخم ها شفا می یابند
همه ی آرزوها برآورده می شوند
و همه ی رویاها
که به راه...!