تبليغاتX
ادبی&فرهنگی&هنری
ادبی&فرهنگی&هنری
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388
شکوفه گیلاس ...  

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده ازدست توافتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سالهاست که در گوش من آرام ،

                                       آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ،

_ خانه ی کوچک ما

                             سیب نداشت

جمعه بیست و پنجم دی 1388
چند شعر چینی ...  
قلم اندازموهامان را بالای سر جمع کردند
و ما را به عقد یکدیگر در آوردند
ما بیست و پانزده سال داشتیم
از آن روز تا به امشب
عشق ما را هیچ اندوهی نبود
امشب آن لذت قدیم را در هم می یابیم
گرچه شادمانی ما به زودی به پایان می آید

من به راه طولانی ای می اندیشم که در پیش دارم
بیرون می روم و به ستاره ها می نگرم
تا شب را در جامه تازه اش ببینم
قلب العقرب و ید الجوزاء
هر دو غروب کرده اند.


اکنون وقت آن است که خانه را ترک کنم
به مقصد جبهه های جنگ در دور دست.
نمی دانم آیا هرگز دوباره هم را خواهیم دید؟
همدیگر را تنگ در آغوش می فشاریم و بغض می کنیم
چهره مان جویباری از اشک.


بدرود ، دلبرم
گلهای بهاریِ زیبایی ات را محافظت کن
به روزهایی بیندیش که با هم شاد بودیم
اگر زنده ماندم برمی گردم
اگر مردم،
هرگز مرا از یاد مبر.
سو وو

SU WU

نوشته بر ديوار عزلت كدة چانگ

بهار است در كوهستان
من تنها به جست و جوي تو مي‌آيم


پژواك صداي شكستن چوب در قلّه‌هاي ساكت را مي‌شنوم
نهرها هنوز يخ زده‌اند
بر كوره راه برف ديده مي‌شود


شامگاه به شيار تو مي‌رسم
در گذرگاه سنگي كوهستان


تو هيچ نمي‌خواهي اگر چه در شب
درخشش طلا و نقره را بر گرداگردت مي‌بيني


تو آموخته‌اي كه آرام باشي
همچون آهوي كوهي‌اي كه رام كرده‌اي


راه بازگشت را از ياد بردم، پنهانش كردم
چون تو شدم،
قايقي خالي، شناور، سرگردان!


تو فو

Tu fu


هدیه‌ای از معشوقه‌ی تازه‌ی امپراتور


تکه‌ای از پارچه‌ی کمیاب برگرفتم
ابریشم سفید که چون ژاله روی برف می درخشید
برایت بادبزنی ساختم از هماهنگی و شادمانی
گرد و بی نقص چون ماه تمام.
با خود به هر جا می روی ببر، در آستین ات آشیان اش ده
آن را بجنبان و نسیم خنکی خواهد وزید.


هنگام که پائیز بازمی‌گردد
و باد شمال گرما را می تاراند
امید دارم آن را
مابین هدایای کهنه
دور نیافکنی و از یاد نبری
بسیار پیش تر از آن که کهنه شود.


بانو پان


باد پائیزی

باد پائیزی ابرهای سپید را در آسمان می پراکند
سبزه ها زرد می شوند
برگ ها فرو می افتند
غازهای وحشی به سوی جنوب پرواز می کنند


آخرین گل ها می شکوفند
ارکیده ها و داوودی ها با عطر تلخ شان
من در رویای آن روی زیبایم
که هرگز نمی توانم از یاد ببرم.


به رود خانه می روم برای سفری بر آب
کرجی بر آب می راند
و با موج های سرسفید غوطه می خورد
نی و طبل می نوازند و پاروزنان آواز می خوانند


برای لحظه ای سر خوش می شوم
و آنگاه اندوه کهن باز می گردد
من فقط زمان کوتاهی جوان بودم
و اکنون دوباره پیر می شوم


امپراتور وو از سلسله¬ی هان
جمعه یازدهم دی 1388
فرانسوی و آلمانی ...  

در زمان جنگ جهانی دوم یک سرباز فرانسوی در آلمان گرفتار شده بود و یک آلمانی صلح طلب در

خانه اش او را مخفی کرد . بعد از مدتی این دو با هم دوست صمیمی شدند.یک روز مرد فرانسوی به مرد آلمانی گفت:من باید هر چه سریعتر به کشورم بازگردم ولی چون در زبان فرانسوی حرف ر وجود ندارد سربازان آلمانی متوجه فرانسوی بودن من خواهند شد و قطعا مرا دستگیر خواهند کرد . مرد آلمانی گفت:من راه حلی برای این مشکل دارم نگران نباش.سپس مرد آلمانی تخم مرغ پخته  و داغی را بر روی زبان مرد فرانسوی قرار داد و از او خواست که بگوید:تخم مرغ  تا از این طریق بتواند حرف ر را تلفظ کند .مرد فرانسوی بعد از تکرار فراوان این کلمه بالاخره موفق شد حرف ر را تلفظ کند و از مرد آلمانی تشکر کرد و خود را برای رفتن آماده کرد اما وقتی می خواست از خانه خارج بشود ناگهان مضطرب شد و به مرد آلمانی گفت:آه خدای من! من دیگر نمی توانم حرف ق را تلفظ کنم و اگر به فرانسه برگردم هیچ کس باور نخواهد کرد که من فرانسوی هستم و ممکن است مرا به جرم جاسوسی برای آلمان دستگیر کنم به نظر تو چه کار کنم؟مرد آلمانی با آرامش جواب داد:بهتر است در خانه من بمانی تا زمانی که جنگ تمام بشود و بعد به فرانسه برگردی.

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388
آلبر کامو ...  
آلبر كامو» نويسنده توانا و فيلسوف شهير فرانسوى است كه در كنار «ژان پل سارتر» از روشنگران مكتب «اگزيستانسياليسم» به شمار مى روند. او كه در سال ۱۹۵۷ در سن ۴۴ سالگى موفق به دريافت جايزه نوبل ادبى شد پس از «روديارد كيپلينگ» جوان ترين نويسنده اى است كه به اين مهم نائل آمده است و همچنين در ميان بزرگان ادبيات پيشين و معاصر خود عمر او كوتاه ترين بود.«آلبر كامو» در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در «موندووى» الجزاير در خانواده اى فرانسوى - الجزايرى به دنيا آمد مادرش صاحب اصل و نسبى اسپانيايى بود و پدرش «لوسين» در جنگ «مارن» كه در سال ۱۹۱۴ و طى جنگ جهانى اول اتفاق افتاد در حين مبارزه داوطلبانه كشته شد و به همين سبب دوران كودكى «كامو» در فقر و تنگدستى گذشت. در سال ۱۹۲۳ كامو براى تحصيل در آموزشكده اى پذيرفته شد كه در نهايت به ورود او به دانشگاه الجزاير منتهى شد. در اين دوران او در كنار تحصيل، فعاليت ورزشى فراوانى داشت و دروازه بان تيم فوتبال دانشكده بود اما ابتلا به بيمارى سل در سال ۱۹۳۰ به نقطه پايان فعاليت ورزشى و فوتبال «كامو» بدل شد. او كه توانايى مالى چندانى نداشت به ناچار كلاس هاى خود را به صورت نيمه وقت در دانشگاه انتخاب كرد و سه روز از هفته را به كار و كسب درآمد مى گذراند. از معلمى سرخانه تا كار در موسسه شهاب شناسى مشاغلى بود كه «كامو» به آنها اشتغال داشت. او در سال ۱۹۳۵موفق به اخذ مدرك ليسانس در رشته فلسفه شد و در ماه مه ۱۹۳۶ از تز فوق ليسانس خود با موضوع «پلوتينوس» - كه پيرو مكتب «افلاطونيون جديد» بوده است- دفاع كرد.«كامو» در همان دوران دانشجويى اش بود كه به عضويت حزب كمونيست درآمد و خود دليل اصلى آن را درك اوضاع سياسى اسپانيا مى داند كه در نهايت به جنگ داخلى اسپانيا منجر شد. در سال ۱۹۲۶ حزب كمونيست مستقل الجزاير (PCA) تاسيس شد و در اين اوضاع بود كه «كامو» به همكارى سياسى با حزب مردمى الجزاير (Le Parti du Peuple Algerien) پرداخت كه مشكلات عديده اى بين او و سران حزب كمونيست به وجود آورد.
به همين دليل «كامو» را به طور رسمى «تروتسكى»- صاحب عقايد كمونيستى و طرفدار انقلاب سراسرى جهانى- ناميدند كه به معناى طرد او از كمونيسم استالينى به حساب مى آمد. در سال ۱۹۳۴ او با «سيمون هاى» كه شديداً معتاد به مرفين بود ازدواج كرد و زندگى مشتركشان به دليل عدم تعهد «سيمون» به «آلبر» به جدايى انجاميد. در سال ۱۹۳۵ «كامو» موسسه «تئاتر كارگردان» را بنيان نهاد كه تا سال ۱۹۳۹ برپا ماند. در خلال سال هاى ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۹ «كامو» به نوشتن در روزنامه سوسياليستى «آلجر ريپابليك» مشغول شد و با نوشتن مقالاتى در باب مردمان عربى كه در الجزاير در شرايط سخت زندگى مى كردند عاقبت شغل خود را از دست داد و او به دليل ابتلايش به بيمارى سل از پيوستن به ارتش فرانسه هم بازماند. در سال ۱۹۴۰ با «فرانسيس فار» ازدواج كرد و كار در مجله فرانسوى «پاريس _ سور» را آغاز كرد. با شروع مرحله اول جنگ جهانى دوم كه آن را جنگ تلفنى مى نامند «كامو» مواضعى كاملاً صلح طلبانه داشت اما او كه در آن زمان در پاريس بود با مشاهده مراسم اعدام «گابريل پرى» در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ اظهار داشت كه اين واقعه موجب تبلور نفرت او از آلمان ها شده است.

پس از اين واقعه او به «بوردو» نقل مكان كرد و در همان سال نوشتن اولين آثار ادبى خود «بيگانه» و «افسانه سيسى فوس» را به پايان رسانيد. او در سال ۱۹۴۲ به الجزاير بازگشت. «كامو» در خلال جنگ جهانى اول به هسته مقاومت فرانسه با نام «كومبات» پيوست و نشريه اى زيرزمينى هم به همين نام منتشر كرد. هدف اصلى اين گروه فعاليت عليه حزب نازى بود و كامو در سال ۱۹۴۳ به سردبيرى نشريه سازمان مقاومت درآمد. با آزادسازى پاريس به دست متفقين «كامو» به ادامه مبارزه مطبوعاتى اش تاكيد كرد و هنگامى كه روزنامه «كومبات» به نشريه اى با اهداف اقتصادى تبديل شد «كامو» از سمت سردبيرى استعفا داد. پس از جنگ، «كامو» سفرى به سراسر آمريكا انجام داد و در باب اگزيستانسياليسم فرانسوى سخنرانى هاى متعدد انجام داد. او كه داراى تمايلات سياسى چپ بود با انتقاد شديد از سياست هاى كمونيسم هيچ گاه در احزاب كمونيست دوستى نيافت. در سال ۱۹۴۹ بيمارى سل او تشديد شد و براى دو سال در تنهايى زندگى كرد. در سال ۱۹۵۱ «شورشى» را منتشر كرد كه تحليلى فلسفى از مقوله شورش و انقلاب است. او كه در دهه ۵۰ زندگى خود را وقف فعاليت هاى بشردوستانه كرده بود در سال ۱۹۵۲ از فعاليت در يونسكو استعفا داد. در سال ۱۹۵۳ او از معدود سياستمداران چپى بود كه به انتقاد از سياست هاى برخورد شوروى با اعتصابات كارگرى پرداخت. «كامو» در ۴ ژانويه ۱۹۶۰ در يك سانحه رانندگى جان سپرد. او پيشتر در جايى گفته بود كه مضحك ترين و بى معنا ترين نوع مردن مرگ در اثر تصادف و رانندگى است.

چند جمله از آلبر کامو:

انسان تنها آفریده‌ای است که نمی‌خواهد همان باشد که هست.

به دست‌آوردن خوشبختی بزرگترین پیروزی در زندگی است.

تنها يک مشکل به راستی جدی وجود دارد و آن‌هم «خودکشی» است. داوری اين‌که زندگی ارزش زيستن را دارد يا نه بستگی به پاسخ اين پرسش اساسی فلسفی دارد و پرسش‌های سرگرم‌کننده‌ی ديگر از جمله اين‌که دنيا سه بعدی است يا روان، نُه يا دوازده مقوله دارد به دنبال آن خواهد آمد.